صبح بعد از نماز صبح شروع به آماده شدن کردم و منتظر اومدن ایشان بودم تا اینکه آقا رسیدند و مادرم سبد را برایم تا درب ماشین آورد و من هم سریع سوارشدم و کمربندم را هم بستم که متوجه بشود با چه آدم مقرراتی و منظمی روبه رو هستش. وقتی راه افتادیم احساس کردم یک نگاه عمیقی روی من سنگینی می کنه در نتیجه برای اینکه این سنگینی نگاه را از بین ببرم برگشتم به طرفشون.
آقای محترم شروع کرد به حرف زدن در مورد یکی از مواردی که قرار بوده برای شناخت بیشتر با هم بیرون بروند. و گفتند که وقتی رفتند دنبال دختره از آنجائیکه دختره خیلی مومن بوده یا شاید هم خجالتی یا هزار و یک دلیل دیگر در صندلی جلو کنار راننده ننشسته اند و هرچه که از ایشان خواهش می کنند که لطفا بیایید جلو بنشینید این دختر خانم قبول نمی کنند و می گویند اینجا راحتر هستم و یک جورایی توی ذوقشان خورده که طرف مقابل به خواهش ایشان جواب مثبت نداده اند.
اگر فردی از دوستان و آشناییان ایشان را با خانمی در صندلی عقب ماشین مشاهده می نموده چه فکری ممکن بوده در باب ایشان که چهره خاصی در میان بچه های هیأتی و مذهبی داشته اند بکند در نتیجه خیلی ناراحت شده اند و از همان جا تصمیم خود را برای قطع این رابطه می گیرند. و عنوان نمودند که برایشان جالب بوده ببینند که رفتار من در این مورد مشابه چگونه خواهد بود.
در یکی از باغچه های اول راه امام زاده داود ایشان پیشنهاد دادند که بیاستیم و صبحانه ای بخوریم من هم پذیرفتم و سبد را پایین آورده و تختی را مد نظر قرار دادیم خلاصه با دقت تمام زیر انداز را هر دو با هم روی تخت چوبی پهن کردم و نشستیم سفره را پهن کرده نان و پنیر و گردو و خیار و گوجه که هر کدام در ظروف جداگانه با سلیقه تمام جاسازی شده بود را در وسط سفره قرار دادم به طرف مقابلم نیم نگاهی انداختم چشمانش از تعجب گرد شده بود از این همه سلیقه طرف مقابلش توی شوک بود کمی تمرکز کرد و گفت من می روم چای بگیرم .
خلاصه بعد از اتمام صبحانه و جمع و جور کردن وسایل، کلی از خانواده و رفتارهای هر کدام از اعضای خانواده گفت و متقابلا همان سوالات را از من هم پرسید.
نزدیک ظهر به سمت امامزاده داود به راه افتادیم نماز ظهر و عصر را در حرم به جماعت خواندیم و زیارتی کردیم و چون هوا گرم بود خیلی آنجا نماندیم و تصمیم گرفتیم برگردیم و بقیه زمان را در اولین باغچه پیش روی بگذرانیم.
تختی را انتخاب و زیر انداز را رویش پهن کردیم و میوه ای خورده و سوالاتی که مد نظر داشتم از ایشان پرسیدم و ایشان با سعه صدر جواب دادند و هر چه جلوتر می رفتیم اطمینانم از انتخابم بیشتر می شد احساس می گردم به ایشان به عنوان یک همراه برای ادامه زندگی می توان اعتماد نمود.
ناهار که صرف شد. و ایشان هم سوالاتش را پرسید و هردو مسرور از کنار هم بودن و انتخابی شایسته.
ایشان که دائم از انتخابش اظهار خوشحالی می کرد و برعکس من، که با این همه اطمینان از انتخاب اصلا به روی خودم نمی آوردم . حتی یک بار از من پرسیدند من هم گفتم برای جواب قطعی نیاز به شناخت بیشتر دارم(*) و ایشان دوباره سوال را طور دیگری مطرح که تا اینجای راه نظرتون چیست؟و من همان جواب قبلی را دادم. و اصلا در باب مثبت بودن نظرم اشاره ای نکردم نمی دونم آیا همه دخترا همینطور هستند البته با تحقیقاتی که کردم فکر کنم کار درستی نبوده است. شاید هم به خاطر غروری که در من وجود دارد باشد . یا اینکه اخلاق خاص من می باشد که دوست ندارم آویزان هیچ پسر یا مردی بشوم.
نزدیک غروب آفتاب بود هیچ کدام دلمون نمی آمد که جلسه را به اتمام برسونیم اخلاق من طوری است که تا از فرد مقابلم مطمئن نشوم بهش دل نمی بندم ولی نمی دونم چرا روی این مورد حساب خاصی باز کرده بودم یک جورایی به خودم می گفتم نیمه گم شده منه.
در همین حین آقای محترم یک سوالی پرسیدندکه من شک کردم یک دفعه به ذهنشان خطور کرده یا طبق سیاست قبلی بوده است. سوالش یک جورایی بی موقع بود و ربطی به شرایط و حرفهایی که می زدیم نداشت به خاطر همین وقتی پرسید کپ کردم!!
ایشان درست در لحظاتی که آهنگ رفتن داشتیم پرسیدند راستی گروه خونی شما چیه؟؟؟؟
وقتی جوابشون رو دادم گفتند اتفاقا گروه خونی من هم همینه!!
بینمان سکوت بود و سکوت، داشتم به این فکر می کردم که حالا گروه خونی باید شبیه هم باشد یا نباشد؟؟ ایشان فرمودند شبیه بودن گروه خونی ایراد دارد من هم گفتم از کجا مطمئن هستید، شاید متفاوت بودن مشکل داشته باشد اما ایشان گفتند که از این باب مطمئن نیستند اما با کمی فکر می توان به این نتیجه رسید که به احتمال زیاد شبیه بودن ایراد داشته باشد. خیلی حالش گرفته شده بود و دائم اظهار ناراحتی می کرد و می گفت: با این حساب نمی توانیم با هم زندگی کنیم و به خودش می گفت کاش این سوال را نمی پرسیدم و در واقع کاسه چه کنم چه کنم به دست داشت من هم در سکوت محض به حرفهاش گوش می کردم و به رفتارش فکر می کردم خیلی ناراحت بودم از اینکه یک مورد دیگر هم از دست رفت. ایشان هم دائم می گفت ما نمی توانیم با هم ازدواج کنیم یک جورایی داشت به غرورم بر می خورد اما تو دلم دنبال راه حل می گشتم به خاطر همین به خودم می گفتم ایشان که بساز و بفروشند و کلی پول و درآمد دارند حتی اگر هم مشکلی وجود داشته باشه با این پیشرفت علم و تکنولوژی و این منبع مالی که وجود دارد قطعا مشکل برطرف خواهد شد.
اما دیدم ایشان دائم می گویند که حالا چه کار کنیم و اظهار ناراحتی می کنند با اینکه توی دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و بغض راه گلویم را بسته بود گفتم بهتره بریم لااقل تحقیق کنیم ببینیم چه می شود کرد. بعد متوجه شدم که با حرف من به فکر فرو رفت و خیلی حالش گرفته شد و سکوت حاکم شد سوار ماشین شدیم سکوت همچنان حاکم بود خیلی ناراحت بودم اما در وجودم نه در ظاهر. از یک طرف بهم بر خورده بود که این دم آخری این چه سوالی بود؟ آیا با نیت قبلی بود؟ یا نه؟ احساس کردم خیلی بیش از ایشان ناراحت هستم چون امیدی عجیب در دلم ایجاد شده بود که به یکباره در حال فرو ریختن بود اما اصلا به روی خودم نمی آوردم باز نمی دونم به خاطر غرورم بود یا خصلت تمام دختر خانمها در این زمان می باشد .
فکر نمی کنم هیچ دختری در این شرایط ناراحتی خود را بروز بدهد چون صورت خوبی نخواهد داشت که طرف مقابل متوجه بشود که دختره از اول جوابش مثبت بوده یک جورایی آویزانش بوده است. لحظات بدی بود نزدیک منزل که شدیم، ایشان عنوان داشتند این مساله به وجود آمده پیش خانواده فعلاً مطرح نشود. از آنجائیکه شما وقت بیشتری دارید اگر در باب مساله پیش آمده تحقیق کردید جواب را به من هم بدهید و بعد خداحافظی صورت پذیرفت. توی خونه همه منتظر اومدنم بودند خلاصه شرح ماوقع را دادم البته با سانسور قسمت آخر، آخه دلم نمی آمد ناراحتشون کنم با خودم گفتم حالا که چیزی معلوم نیست اگر هم مشکلی باشه بهتره در زمان دیگری مطرح کنم .
یکی نیست بگه دختر تو خودت توی اون لحظات سنگین احتیاج به دلداری داری حالا خودت ملاحظه خانوادت رو می کنی ؟!!!!!!!!! هر چه شب به انتها نزدیکتر می شد بغضم بیشتر راه گلوم رو می بست وقتی که رفتم تو رختخواب با تمام وجودم اشک ریختم.
حالم گرفته بود دلم می خواست برم تو اینترنت و جواب سوالم را بگیرم اما یک جورایی دلم نمی خواست که جوابی که توی اینترنت می بینم قطع کننده آشنایی من با ایشان باشد.
صبح که رفتم اداره دقیقا یادمه ساعت 7 صبح اداره بودم اولین کاری که کردم جستجوی جواب سوالم بود دلم می خواست بدونم آیا دو گروه خونی یکسان می توانند با هم ازدواج کنند یا نه؟جواب یک چیز جالب بود که اصلا فکرش رو هم نمی کردم .
با خودم می گفتم چرا تا به حال به ذهنم نرسیده بود که یک بار در باب چرایی این آزمایشهای قبل از ازدواج تحقیق کنم که در همچین شرایطی محکم و استوار جواب بدهم.
قسمت اصلی آزمایش قبل از ازدواج مربوط به غربالگری تالاسمی می باشد در واقع ابتدا آزمایش از آقایان گرفته می شود در صورتیکه دچار تالاسمی مینور نباشند از خانم ها این آزمایش به عمل نمی آید. اگر آقا ناقل تالاسمی مینور باشند از خانم هم آزمایش به عمل می آید در صورتیکه هر دو نفر ناقل باشند ازدواج غیر ممکن می گردد چرا که فرزند آنها دچار تالاسمی ماژور می گردد. در واقع ناقل بودن یک طرف مشکلی را در ازدواج ایجاد نمی نماید. جالب است اگر این اطلاعات کوچک را داشتم با اعتماد به نفس بالا در آن شرایط حاکم با خیال راحت جواب می دادم، که در راه ازدواج ما مشکلی از جهت آزمایش وجود نخواهد داشت چرا که من با توجه به آزمایشهایی که قبلا انجام داده بودم مطمئن بودم که ناقل تالاسمی مینور نیستم حتی اگر خواستگار محترم ناقل می بودند هیچ مشکلی در راه ازدواج موجود نبود. و من از این امتحان یا شرایط حاصله پیروز بیرون می آمدم .
خیالم که راحت شد منتظر تماس آقا ماندم تا به ایشون بگم که خطر رفع شد و ما می توانیم شناختمان را ادامه بدهیم ساعتها گذشت و ظهر شد تلفنم که به صدا در آمد با عجله جواب دادم مادر آقای محترم بودند کلی سلام و احوال پرسی و اینکه مطرح نمودند که دیشب منزل نبوده اند پسرشان را ندیده اند ؟ به خاطر همین می خواستند اول نتیجه را از من بپرسند! من هم تمام روز رو براشون توضیح دادم و گفتم که قرار بوده در باب موضوعی تحقیق کنم به خاطر همین منتظر تماس آقا هستم تا جواب تحقیم رو خدمتشون اعلام کنم . ایشان هم فرمودند پسرم سرش خیلی شلوغه شاید وقت نکنه تماس بگیره شما تماس بگیرید و جواب رو به ایشان بدهید گفتم چشم.
تا تعطیلی اداره صبر کردم خبری از تماس تلفنی نبود یاد حرف مادر آقا افتادم که تاکید می کردند خودتون زنگ بزنید از طرف دیگه با خودم فکر می کردم اگر من زنگ بزنم طرف مقابلم چه فکری می کنه نکنه فکر کنه من آویزانش شده ام یا اینکه آیا صورت خوشی دارد این تماس یا نه(*)؟ به نظر من وظیفه آقاست که تماس بگیرد؟ تماس از طرف یک خانم مساوی با سبک شدن خانم می باشد.
خلاصه با کلی سنجش جوانب امر در راه برگشت به منزل، علی رغم میل باطنی ام (*) با ایشان تماس گرفتم اما ایشان جواب ندادند. تا 9 شب منتظر تماسشان ماندم اما دیدم تماس نگرفت دوباره غرورم را زیر پا گذاشته و تماس گرفتم جالب بود! سلام و احوالپرسی گرمی کرد و من هم با خوشحالی تمام شروع به ارائه یافته هایم در باب سوال پیش آمده کردم. تقریبا نیمی از صحبتم را انجام داده بودم که ایشان عذر خواهی کرده و گفتند که چون به مسجد مورد نظر شان رسیده اند و دوستان هیأتی شان دم در مسجد منتظر هستند از من خداحافظی کرده و اعلام نمودند خودم با شما تماس می گیرم.
بله یک روز، دو روز، سه روز، ده روز گذشت و خبری از تماس ایشان نشد. من هم که بر حسب صحبت آخر ایشان که قرار بود خودشان تماس بگیرند دیگر تماس نگرفتن را جالب نمی دیدم در نتیجه با اینکه حرفهای من را در تماس آخر نیمه، رها کرده بود و ممکن بود به هر کسی بر بخورد اما برای خودم توجیه کردم که شرایطش به عنوان سر هیأت حضور در آن زمان خاص را اقتضاء کرده است .
هر روز که از سر کار به منزل می رفتم با سوال از طرف مادرم مواجه می شدم که آیا تماس گرفته اند یا خیر؟ شب که می شد این سوال توسط پدرم پرسیده می شد. هم ناراحت می شدم هم از خانواده ام خجالت می کشیدم جوابی برای گفتن نبود.
برادرم چند روزی مسافرت بود وقتی که برگشت اولین سوالش این بود که راستی این آقای محترم چه شد؟ بالاخره تماس گرفت ؟
خلاصه صحبت های من و برادرم تا پاسی از شب طول کشید. تمام صحبتهایی که بین من و آقای خواستگار رد و بدل شده بود و تمام شرایط را مو به مو بررسی و حلاجی کردیم در نهایت به این نتیجه رسیدیم که هیچ دلیلی برای قطع ارتباط از طرف ایشان نبوده است مگر اینکه موردی دیگر سر راه ایشان قرار گرفته باشد این مساله هم با یک تماس تلفنی و عذر خواهی از طرف خود ایشان یا مادرشان قابل حل بود.
برادرم معتقد بود شاید برایشان اتفاقی افتاده باشد در نتیجه من پیشنهاد دادم بهتر نیست تماسی بگیرم لااقل اگر جوابشان منفی است خیالمان راحت می شود اما برادرم مخالفت کرد و گفت صورت خوشی ندارد مخصوصا وقتی که این قطع ارتباط به معنی جواب منفی باشد. خودم هم به این مهم واقف بودم اما چاره ای نبود تمام دخترهایی که در این شرایط گیر کرده باشند می دانند که انسان در این شرایط میان آسمان و زمین معلق است، با یک جور بلاتکلیفی و چشم انتظاری مواجه است فکرش دائم حول محور مد نظر می چرخد و با شنیدن یک زنگ تلفن دلش هوری می ریزد .
صبح که رفتم اداره یکی دو ساعتی نگذشته بود که برادرم تماس گرفت مبنی بر اینکه برای راحت شدن خیالمان، یک تماسی با آقای خواستگار بگیر !!!
به حرف برادرم فکر کردم با اینکه خودم پیشنهاد داده بودم اما واقعا سخت بود تماس گرفتن. با خودم جنگیدم و غرورم رو زیر پا له کردم فقط به خاطر اینکه از این معلق بودن رها بشم می دونستم یک جوری با شنیدن هر جوابی تازه اول راه مشغولی فکر آغاز می شود بالاخره مرگ یک بار شیون هم یک بار.
در اتاقم محل کارم را بستم و نشستم رو موکت گوشه اتاق شماره گرفتم صدا قطع و وصل می شد دوباره شماره گرفتم صدایش را شنیدم که می گفت صداتون رو ندارم یک ساعت دیگر تماس بگیرید در مکان شلوغی چون مسجد بودکه صدای واعظی به گوش می رسید با وجود این ناراحت شدم و از همه بدتر اگر شرایط برای صحبت مناسب نبود لااقل می گفت خودم یک ساعت دیگر تماس می گیرم.
بله یک ساعت مد نظر گذشت صدای اذان ظهر به گوش می رسید دلم رضا نمی داد زنگ بزنم با خودم گفتم شاید خودشان تماس بگیرند بهتر است نمازم را بخوانم حتما ایشان هم در این زمان در صف نماز جماعت هستند. و قاعدا نمی توانند پاسخگو باشند. بعد از نماز دیدم تماس نگرفتند عزم خود را جزم کرده و تماس گرفتم خیلی تحویل گرفته و احوال پرسی کردند به طوریکه من واقعا دچار تعارض شدم اگر جواب منفی بوده چرا اینقدر گرم احوالپرسی می کنند اگر مثبت بوده چرا قطع ارتباط نموده اند؟
بهشون گفتم تماس گرفتم حالتون رو بپرسم، دیدم تماس نگرفتید نگران شدم ایشون هم شروع کرد به تعریف اتفاقاتی که توی این مدت تو محیط کارش بودافتاده کرد و گفت که به خاطر بی احتیاطی، یکی از کارگرهای سر ساختمان دچار برق گرفتگی شده و چند روزی درگیر ایشون بوده و کارهای بیمارستانی انجام می داده و کلی حرف دیگه .
با این صحبت هایی که ایشان کردند من صحبتی را مبنی بر اینکه ایشان راغب به قطع این آشنایی باشند، را متوجه نشدم واقعا مانده بودم تکلیفم چیه؟ و در واقع از تصمیم اتخاذ شده ایشان بوی نبردم. یک چیزایی در باب اینکه تو این هفته ای که گذشت خیلی به ازدواج فکر کردم و تا حدی هم به یقین رسیده ام را عنوان داشتند منتظر شنیدن صحبتی بودم که به یقین برسم اما حرفی زده نشد خودم هم هر کاری کردم که صحبت را به آنجایی که دوست دارم بکشانم تا جواب خود را حتی در لفافه هم که شده بگیرم نشد که نشد! چرا که ایشان عنوان داشتند که برای ملاقات یکی از اقوام قرار است با مادرشان به بیمارستان بروند و عذرخواهی نمودند من ماندم با یک دنیا سوال بی جواب و سردرگمی فراتر از قبل .
وقتی از اداره اومدم خونه نشستم فکر اساسی کردم که فردا صبح تماس بگیرم و خیلی رک و راست حرفم را بزنم و جوابم را بگیرم به خاطر همین جواب های احتمالی ایشان را مرور کرده و به امید فردا به خواب رفتم.
صبح با ایشان تماس گرفتم خیلی گرم استقبال کرد و احوالپرسی کرند به ایشان گفتم چون صحبتهای دیروزمان نیمه ماند تا پاسی از شب منتظر تماسشان بودم اما چون تماس نگرفتید خودم تماس گرفتم ایشان با خنده و آرامش کامل گفتند راستش را بخواهید من تماس نمی گیرم که شما آشنایی با من را به فراموشی بسپارید. تمام بدنم داغ شد سکوت کردم اما سریع خودم را جمع و جور کرده و گفتم من از شما ناراضی هستم این مساله را چرا زودتر نگفتید!!!!!!!!!!!! یعنی گفتن این حرف اینقدر براتون سخت بود؟
و این حق را برای خودم قائل شدم که ازایشان توضیح بخواهم ایشو ن هم شروع کردند به صحبتهایی که من ازش سر در نمی آوردم پس برای اینکه تجربه خودم هم بیشتر بشه و برای حس کنجکاوی ام پاسخی داشته باشم قاطعانه دلیل این تصمیمشان را پرسیدم البته خیلی آرام و دوستانه چون واقعا دوست داشتم بدونم چه چیزی براش مهم بوده که این تصمیم را گرفته یا کجای رفتار من غلط بوده؟ که نتونستم توی دلش جای بگیرم؟
ایشان هم در کمال صداقت و آرامش شروع کردن به گفتن......
روزی که رفته بودیم بیرون و حرف گروه خونی پیش آمد وقتی که دیدم گروه خونی هر دویمان یکسان است ته دلم خالی شد اضطراب و استرس تمام وجودم را فرا گرفت افسوس خوردم که دختری با تمام خصوصیات مد نظرم را اینطور ساده دارم از دست می دم به خدا گفتم چرا من را اینطوری امتحانم کردی؟
دائم به شانسم لعنت می فرستادم و بغضم را فرو می خوردم یک نیم نگاهی که به شما انداختم دیدم بی تفاوت و با سکوت نشسته اید نه اظهار تاسفی نه اظهار ناراحتی و نه امید و دلداری.... خیلی بهم بر خورد لااقل انتظار یک ناراحتی ظاهری رو ازتون داشتم تا یک جورایی مطمئن بشم که شما هم به همان اندازه من را برای ادامه زندگی مد نظر داشته اید.
وقتی که گفتید بهتره برویم یک جورایی دلم شکست با خودم گفتم این دختر از اول دلش با من قرص نبود (بر عکس من دلم به شما قرص قرص شده بود ).
این دختر اگر در زندگی مشکلی پیش بیاید خیلی راحت نسخه زندگی را خواهد پیچید و من را تنها رها خواهد کرد(برعکس برداشت اشتباه این فرد این بود که چون هنوز من را نشناخته بود این فکر به ذهنش خطور کرده بود من فردی هستم که یا راهی انتخاب نمی کنم یا اگر راهی را انتخاب کردم تا انتهایش را با تمام وجود خواهم رفت) .
راستش را بخواهید همان شب وقتی به خانه رفتم تصمیم خود را جهت قطع آشنایی گرفتم اما مادرم که فوق العاده از شما خوشش آمده بود و شما و خانواده یتان را نیمه گمشده خود می دانست از حرفهای من عصبانی شد و من را بهانه گیر و عجول و بی فکر خواند شاید هم راست می گفت اما دلی که شکست دیگر شکسته!
مادرم گفت که اجازه نمی دهد بهانه الکی بگیرم و با زندگی خودم بازی کنم و کلی بحث کردیم.
فردای آن روز وقتی مادرم با شما تماس گرفت و از جانب شما هم مشکلی نبود و شما گفته بودید که منتظر تماس من هستید داغ دلش تازه شد و شروع به نصیحت کرد از قضا خواهر بزرگم نیز حضور داشت و هر دو می خواستند نظر من را عوض کنند غافل از اینکه مهری که در دلم افتاده بود کم رنگ و کم رنگتر شده بود خواهرم شروع به نصیحت کرد و جرو بحث بالا گرفت من صریحا اعلام کردم که قصد ازدواج ندارم . برای اینکه از دست من راحت شوید به محض آماده شدن آپارتمانهایم یک واحد را برای زندگی مجزای خودم بر می گزینم.
اکنون روزها از آن جرو بحث می گذرد و من تصمیم را از همان روزهای اول گرفته بودم اما نه در مورد شما بلکه برای زندگی خودم برای ادامه راهم.
در این شرایط حاکم بر زندگی من، شما ضربه بیشتری خوردید که من از شما عذر خواهی می کنم از شما خواهش می کنم که تصمیم من را به منزله جواب منفی به خود نبینید چرا که از همان اول آشنایی شما را فردی با شخصیت، تحصیلکرده، مهربان با هزار و یک خصوصیت اخلاقی خوب دیدم به این خاطر برایتان آرزوی خوشبختی دارم و مطمئن هستم با این شرایطی که شما دارید فردی خیلی مناسبتر از من لیاقت همراهی شما را دارد . تا آنجائیکه شما را شناختم مطمئن هستم که از این صحبت های من ناراحت هستید اما آن را در صحبت های خود بروز نمی دهید و خیلی راحت و بی تفاوت با من صحبت می کنید. من به شما می گویم که شما شایسته بهترین ها هستید اما از این رفتار شما خوشم نمی آید. براتون آرزوی خوشبختی دارم من هم برای ایشان آرزوی خوشبختی کردم و از ایشان خواستم که تا آنجائیکه می توانند از خانواده شان جدا نشوند و برای همیشه از ایشان خداحافظی کردم.
تا چند دقیقه همینطور سر جایم خشکم زده بود شماره اش را از گوشی، پاک کردم و زدم زیر گریه اصلا نمی تونستم قبول کنم که یک موردی مثل ایشان را که هم از همه نظر این قدر به خواسته من نزدیک بود را به این راحتی از دست داده باشم واقعا به خاطر هیچ!!!!!!!!!!!!
شخصیت ایشون به قدری بریم محترم بود که دلم نمی آمد به خدا بگم خدا اگر به من ظلمی کرده (که معتقدم ظلم کرده) جوابش رو بده.