درباره نویسنده
ستاره آسمان
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ستاره آسمان
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • عشق
  • پشیمانی !1
  • خیانت
  • زندگی شیرین !
  • خاطرات محسا2
  • خاطرات محسا!!
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



ازدواج به سبک ایرانی!
عشق
نویسنده: ستاره آسمان - سه‌شنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠

امروز یکی از همکارام داشت از عشق مادر و پدرش صحبت می کرد !

جریان از این قرار بوده که حدود 32 سال پیش عمه این همکارم که در یکی از شهرها زندگی می کرده به برادرش می گه بیا اینجا مغازه باز کن که اجاره کمتری داره و می تونی پیشرفت بیشتری داشته باشی و ...

این برادر هم به حرف خواهر جانش گوش می ده و میره و ... حالا از اون طرف هم مادر این همکارم هم با عمه اش می رفتن کلاس خیاطی و تو این کلاس با هم آشنا می شن و یکی از این روزهای خدا که داشتن این دو نفر از کلاس میومدن برادر جان این خانم جوان رو می بینه و یک نه صد دل عاشق می شه و طوری که همجا و سایه به سایه این دختر می رفته و ... از این طرف هم پدر بزرگ همکارم هم گفته بوده  چون نرفته سربازی من دختر به این نمی دم که نمی دم !حتی اگر خودشو بکشه هم نمی دم !!! هیچی اینها هم حتی یواشکی با هم در ارتباط بودن و می گفت حتی وقتی اینها می رفتن مسافرت اینم شال و کلاه می کرده و ساکشو بر می داشته و زودتر از اونها می رفته به اون شهر واقعا عشقم بود عشقهای قدیم !افسوس

هیچی بعد از کلی عشقولانه در کردن و ... آخر پدر این دختر جوان راضی می شه و اینها با هم ازدواج می کنند و ثمره این عشق 3 فرزند است که خدا رو شکر همشون خوب هستن و در واقع تا اونجایی که خبر دارم خانواده محکم و یکپارچه و صمیمی هستن ! حالا جالبیش اینه که پدربزرگ این همکارم هم خیلی این دامادشو دوست داشته و فهمیده بوده بی خود بهش گیر داده ! تازه در نهایت سربازیشم با داشتن همین 3 تا بچه رفته  و آرزوی این پدر بزرگ همکارم هم بر آورده شده  !

ازش پرسیدم الانم همینطور عاشق و معشوق هستن که گفت آره و مخصوصا عشق پدرم به همون اندازه 32 سال پیشه و همش در حال قربوت صدقه رفتن مادرش هستش و ...

به نظرم خیلی جالب اومد گاهی اوقات اینقدر تو مرداب خودمون و بدیها فرو می ریم که این عشقهای زیبا رو نمی بینیم و همش می گیم کی دیگه با عشق زندگی می کنه !؟ و یا اول زندگی اینطوری هستن و بعدش اتیششون می خوابه و ... ولی واقعیت اینه که عشق واقعی هیچ وقت شعله هاش خاموش نمی شه شاید کمی کمتر بشه ولی همیشه روشنه و باعث گرمای خودش و اطرافیانش می شه !

 

نظرات ()



پشیمانی !1
نویسنده: ستاره آسمان - چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩٠

یکی از دوستانمون چند سال پیش می خواست برای پسر فامیلشون که قد خیلی خیلی کوتاهی داشت دختر مناسب اون فرد پیدا کنه !‌به قول خودشون این جور افراد خاص بودن و براش باید یک خانومی متناسب با خودش پیدا کنند من که  پسر رو دیدم شاید خیلی قدش بود 140  بود !

ما هم از فامیلهای شوهر خالم کسی رو می شناختیم که بخاطر ازدواج فامیلی پدر و مادرش (دختر خاله و پسر خاله ) از این افراد قد  کوتاه شده بودن و حتی کمی هم دستاشون هم به نظر کوتاه تر میومد ! ولی بسیار دختر زیبایی بود و دوست داشتنی !

آقا من اومدم کار خیر کنم  گفتم همچین کیسی هستش و ... خانواده پسر هم کلی ذوق که بالاخره یک دختر که با  شرایط پسرشون جور هستش پیدا کردن و مراسم خواستگاری رو گذاشتن ! اون موقع دختره تازه دیپلمش رو گرفته بود و تصمیم گرفته بود بره دانشگاه !

خلاصه این خانواده پسر خوشحال و راضی رفتن که دختر رو ببینند ،‌وقتی رفته بودن دیده بودن دختره دیر اومده تو اتاق و کلی هم لب و لوچه اویزون و ... ولی از اونجایی که گفتم دختر خیلی خوشگلی هستش خانواده پسر پسندیده بودن و می خواستن باز هم برن و ... که دختره بر گشته بود گفته بود نه من می خوام برم دانشگاه و ... یادمه مادر بزرگش خیلی از این حرف دختره شاکی بود چون می دونست این پسره سالم تر از این تازه دختره هست، در واقع پسر خیلی قدش کوتاه بود ! و کارشم خوبه و با شرایط نوه گلش بهتر از اون گیرش نمیاد !‌ولی دختره پا تو یک کفش که من نمی خوام ازدواج کنم بعد ها شنیدیم که اون زمان دو تا خواستگار داشته ! و دیگه کمی جو گیر شده بوده که همیشه همینطوری همچین پسرهای خاصی ریختن تو خیابون !!!!!

اون با جواب رد به خواستگارهاش تصمیم گرفت بره دانشگاه و ... تا اونجایی که خبر دارم این اتفاق نیفتاد حالا چراشو نمی دونم !

از اون طرف به پسره از یزد یکی رو معرفی کردن و این رفت و در کمال نا باوری با یک دختر کمی قد کوتاه و سالمتر از این دختره ازدواج کرد و تازه دختره از پسره بلند تر هم بود فک کنید 155 بود قدش ! و الانم صاحب بچه شدن و خدا رو شکر خوشبخت زندگی می کنند !

حالا این دختره چی شد !!! ؟؟ نه دانشگاه قبول شد ! نه ازدواج کرد ! نه سر کار می ره ! نه کلاسهای خاصی می ره ! همش تو خونه است و مادر بزرگش می گفت از بس خونه بوده افسردگی گرفته !!! سنشم الان بالاتر رفته و دیگه کیسی نداره برای ازدواج !!!

زاستش داشتم با خودم فک می کردم اگر با این فرد ازدواج کرده بود که شناخته شده بود و بسیار پسر خوب و سالمی بود چی می شد ؟!

می تونست سر خونه و زندگی خودش باشه با اعتماد به نفس بالا و صاحب یک بچه هم شده بودن و می تونست لحظه های خوشی رو برای خودش بسازه !!!

گاهی اوقات ما فک می کنیم که خوب و درست عمل می کنیم !‌به قول مادر بزرگ خدا بیامرز خودم می گفت ممکنه شانس در خونه ادم رو یکبار بزنه ! من می دونستم که این خانواده پسر چقدر تلاش کردن که این دختر رو راضی کنند ولی ...

بهتره وقتی شرایط یک زمانی خوبه فک نکنیم همیشه همینطور باقی می مونه !‌منظورم نیست به هر کس و نا کسی جواب بدین ولی یک کیسی که شرایط خوبی داره در موردش فک کنید و الکی و روی بچگی نه نگید !‌دختر و پسرم نداره این موردها برای پسرها هم دیدم که اتفاق افتاده و بعدا پشیمون شدن !

یک جایی خوندم نوشته بود خوش شانسها کسایی هستن که قدر شرایطی که به وجود اومده رو می دونند و از اون بهترین استفاده رو می کنند و بهش توجه دارند و اونها رو شناسایی می کنند ولی اونهایی که می گن بد شانس هستن نمی تونند موقعیتهای خوب رو بشناسن و ازش به راحتی می گذرن و...! بیایم چشمهامون رو خوب باز کنیم و بهترین انتخاب رو در بهترین شرایط داشته باشیم !

 

نظرات ()



خیانت
نویسنده: ستاره آسمان - شنبه ٧ آبان ،۱۳٩٠

یکی از همسایه هامون عمه اش تو یکی از شهرستانها زندگی می کنه ! ایشون دو تا پسر دارن و در سن 42 سالگی شوهرش رو بر اثر سکته قلبی از دست می ده !!

یکی از این پسرهاش که  دبیرستانی بوده تو یک درسی ضعیف می شه و اینم می ره و یک استاد دانشگاه برای  تدریس پسرش می گیره !!!

در همین رفت و آمدها این آقای استاد از این خانم خوشش میاد و بعد از مدتی اینها تصمیم می گیرند با هم ازدواج کنند !! ولی این آقا 4 بچه و داماد و ... دارند !! و گفته که از زنم راضی نیستم و ...!!

این عمه خانم ما هم بله رو می دن ولی این آقای خیانتکار گفتن که نمی خوان اسم شما تو شناسنامه من باشه چون همسر گرامی من متوجه می شن !!! چقدر مهربونه و به فکر زنشه که ناراحت نشه !!!

خلاصه اینکه ایشون گویا می رن باپول و ... در قم خودشون رو صیغه 99 ساله این آقای استاد می کنند آدم یاد این مسکن مهر می افته !!!!!!نیشخند و اسم این خانم در شناسنامه این آقا نمی ره ولی در شناسنامه خانم ثبت می شه !!!!!!! حالا این دو کبوتر عاشق حدود 10 ساله که به همین شیوه زندگی می کنند !و این خانم در خونه شوهر سابقشون و با حقوق و مزایای ایشون کنار همسر جدیدشون زندگی می کنند!  البته عروس خانم خودشونم کارمند هستن !  گویا این آقا فقط هر چند وقت در میون برای این خانم یک سرویس طلا می خرن بجای خرجی خونه !!!!! چه مرد نازنینی هستن !!!!

این خانم هم می تونه بعد از فوت شوهرش با خوبی و خوشی همراه با این سرویسهای طلاهاش زندگی کنه !!! و جالبیش اینه که با این خانم مسافرتهای داخلی و خارجی زیادی می رن که همه به اسم ماموریت تموم می شه !!

ولی خوب دروغم نگفته بنده خدا یک ماموریت داشتن که این خانم جوان رو ببرن مسافرت !! حالا از قرار معلوم این زن اولی هم فهمیده ولی از اونجایی که به صلاح خودشو آبرو و خانواده نمی بینه خودش رو زده به خنگی !!! گویا خودش فک می کنه همین سایه کمرنگ یک مرد خیانتکار به سرشم زیاده ...!!!

به نظر شما چی باعث می شه که یک مرد به همسرش خیانت کنه ؟

آیا اینکه همسرم  زن مورد علاقه من نیست و یا راضی نیستم ، اونم چی بعد از 4 فرزند دلیل خوبیه برای خیانت !!

آیا این یک نوع تنوع طلبی نیست ؟!

آیا راهی برای جلو گیری از این اتفاقات  وجود داره ؟!

نظرات ()



زندگی شیرین !
نویسنده: ستاره آسمان - شنبه ٢۳ مهر ،۱۳٩٠

یک دختر خاله دارم که چند سال پیش دانشگاه اصفهان قبول شد و برای ادامه تحصیل به اونجا رفت تقریبا آخرهای درسش بود که شنیدیم یکی از پسرهای هم دانشگاهیش ازش خواستگاری کرده که برای یکی از شهرهای شمال غربی کشوره و آذری زبان در واقع از نظر زبانی هیچ وجه مشترکی با هم نداشتن !

ولی از اونجایی که این پسر تصمیمشو گرفته بود خاله منو که اونها هم تو یکی از استانهای کشور زندگی می کنند رو راضی کرد !! ما کلی تعجب کردیم در واقع دختر خاله من بسیار بسیار دختر خوب و خوشگل و خانواده داری بودش و تا اونجایی که می دونم خواستگارهای زیادی هم داشت یکیش یکی از پسرهای فامیل بود که عاشقانه این دختر خاله جان رو می خواست !

در واقع این پسر بیشتر از همه جسارت و بعد اعتماد به خودت داشت همین ! چون نه کار داشت !نه سربازی رفته بود !نه خونه  و ماشین داشت !نه حتی پول اولیه ازدواج !تازه قرار بود دختر خاله منو هم ببره شهر خودشون که تا شهر خالم 15 ساعت فاصله داشت !!! و تازه هم فرهنگ و هم زبونم نبودن !! فقط ایشون دانشجوی فوق لیسانس روانشناسی بودن تو اصفهان همین !!

و ما در کمال تعجب خبر عقدشون رو شنیدیم !!

بعد از گرفتن فوقش اومد و با یک عروسی خیلی کوچیک رفت تو شهری تازه و دور از خانواده مستاجری و ایشون تازه افتادن دنبال کار !!! و از یکی از دانشگاهای شهر خودشون بورسیه گرفتن برای دکترا!! و با دادن یک آزمون و قبولیش در دانشگاه شهید بهشتی ورق برگشت و ایشون در زمان دکترا هم تدریس می کردن و هم مرکز مشاوره زدن و ... و هم در رفت و آمد تهران به شهرشون بودن و در هم صاحب یک پسر خوشگل و با نمکم  شدن !

من در طی این چند سال زندگیشون دو بار رفتم خونشون و وقتی صحبت می شه دختر خالم احساس رضایت داره و می گه دوری و بی همزبونی برام زیاد سخت نیست چون شوهرم جای همه اونها رو برام پر می کنه !

این آقای دکتر ما که بنده خدا شده مشاور من در امر ازدواج و من از نظرات ایشون خیلی کمک می گیرم ! یکبار به من گفت من وقتی رفتم سراغ مریم فقط بهش گفتم من بتو قول می دم دکترا قبول می شم و بهترین زندگی رو برات می سازم !! و من بر سر قولم موندم و این کار رو کردم !!‌ و من دیدم واقعا بزرگترین سرمایه این آقای دکتر اول صداقش بود و بعد اخلاقش وپشتکارش !!!

الان درسشم تموم شده و ایشون هم جز هیئت علمی دانشگاهشون شده هم تو دانشگاه سمت گرفته و هم وضع مالی خوبی دارن و با هم خوشبخت هستن !!! و دختر خاله منم فوق قبول شدن و یکی از استادهاشم شوهرش هستش !!!

می دونید الان که فک می کنم می گم اگر همین آدم به سراغ من اومده بود هزار تا بهانه میاورم برای نه گفتن چون واقعا ظاهرا چیزی نداشت ! ولی دختر خاله من سعی کرده بود خود پسر رو ببینه و تصمیم بگیره و بهش اعتماد کنه !!

زندگی اینها برام خیلی جالب هستش و همیشه برای من مثل یک درس می مونه !

ایشالا همیشه زندگیشون گرم و صمیمی و سبز باشه !!

 

نظرات ()



خاطرات محسا2
نویسنده: ستاره آسمان - چهارشنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩٠

صبح بعد از نماز صبح شروع به آماده شدن کردم و منتظر اومدن ایشان بودم تا اینکه آقا رسیدند و مادرم سبد را برایم تا درب ماشین آورد و من هم سریع سوارشدم و کمربندم را هم بستم که متوجه بشود با چه آدم مقرراتی و منظمی روبه رو هستش. وقتی راه افتادیم احساس کردم یک نگاه عمیقی روی من سنگینی می کنه در نتیجه برای اینکه این سنگینی نگاه را از بین ببرم برگشتم به طرفشون.

آقای محترم  شروع کرد به حرف زدن در مورد یکی از مواردی که قرار بوده برای شناخت بیشتر با هم بیرون بروند. و گفتند که وقتی رفتند دنبال دختره از آنجائیکه دختره خیلی مومن بوده یا شاید هم خجالتی یا هزار و یک دلیل دیگر در صندلی جلو کنار راننده ننشسته اند و هرچه که از ایشان خواهش می کنند که لطفا بیایید جلو بنشینید این دختر خانم قبول نمی کنند و می گویند اینجا راحتر هستم و یک جورایی توی ذوقشان خورده که طرف مقابل به خواهش ایشان جواب مثبت نداده اند.

اگر فردی از دوستان و آشناییان ایشان را با خانمی در صندلی عقب ماشین مشاهده می نموده چه فکری ممکن بوده در باب ایشان که چهره خاصی در میان بچه های هیأتی و مذهبی داشته اند بکند در نتیجه خیلی ناراحت شده اند و از همان جا تصمیم خود را برای قطع این رابطه می گیرند. و عنوان نمودند که برایشان جالب بوده ببینند که رفتار من در این مورد مشابه چگونه خواهد بود.

در یکی از باغچه های اول راه امام زاده داود ایشان پیشنهاد دادند که بیاستیم و صبحانه ای بخوریم من هم پذیرفتم و سبد را پایین آورده و تختی را مد نظر قرار دادیم خلاصه با دقت تمام زیر انداز را هر دو با هم روی تخت چوبی پهن کردم و نشستیم سفره را پهن کرده نان و پنیر و گردو و خیار و گوجه که هر کدام در ظروف جداگانه با سلیقه تمام جاسازی شده بود را در وسط سفره قرار دادم به طرف مقابلم نیم نگاهی انداختم چشمانش از تعجب گرد شده بود  از این همه سلیقه طرف مقابلش توی شوک بود کمی تمرکز کرد و گفت من می روم چای بگیرم .

خلاصه بعد از اتمام صبحانه و جمع و جور کردن وسایل، کلی از خانواده و رفتارهای هر کدام از اعضای خانواده گفت و متقابلا همان سوالات را از من هم پرسید.

نزدیک ظهر به سمت امامزاده داود به راه افتادیم نماز ظهر و عصر را در حرم به جماعت خواندیم و زیارتی کردیم و چون هوا گرم بود خیلی آنجا نماندیم و تصمیم گرفتیم برگردیم و بقیه زمان را در اولین باغچه پیش روی بگذرانیم.

تختی را انتخاب و زیر انداز را رویش پهن کردیم و میوه ای خورده و سوالاتی که مد نظر داشتم از ایشان پرسیدم و ایشان با سعه صدر جواب دادند و هر چه جلوتر می رفتیم اطمینانم از انتخابم بیشتر می شد احساس می گردم به ایشان به عنوان یک همراه برای ادامه زندگی می توان اعتماد نمود.

ناهار که صرف شد. و ایشان هم سوالاتش را پرسید و هردو مسرور از کنار هم بودن و انتخابی شایسته.

ایشان که دائم از انتخابش اظهار خوشحالی می کرد و برعکس من، که با این همه اطمینان از انتخاب اصلا به روی خودم نمی آوردم . حتی یک بار از من پرسیدند من هم گفتم برای جواب قطعی نیاز به شناخت بیشتر دارم(*) و ایشان دوباره سوال را طور دیگری مطرح که تا اینجای راه نظرتون چیست؟و من همان جواب قبلی را دادم. و اصلا در باب مثبت بودن نظرم اشاره ای نکردم نمی دونم آیا همه دخترا همینطور هستند البته با تحقیقاتی که کردم فکر کنم کار درستی نبوده است. شاید هم به خاطر غروری که در من وجود دارد باشد . یا اینکه اخلاق خاص من می باشد که دوست ندارم آویزان هیچ پسر یا مردی بشوم.

نزدیک غروب آفتاب بود هیچ کدام دلمون نمی آمد که جلسه را به اتمام برسونیم اخلاق من طوری است که تا از فرد مقابلم مطمئن نشوم بهش دل نمی بندم  ولی نمی دونم چرا روی این مورد حساب خاصی باز کرده بودم یک جورایی به خودم می گفتم نیمه گم شده منه.

در همین حین آقای محترم یک سوالی پرسیدندکه من شک کردم یک دفعه به ذهنشان خطور کرده یا طبق سیاست قبلی بوده است. سوالش یک جورایی بی موقع بود و ربطی به شرایط و حرفهایی که می زدیم نداشت به خاطر همین وقتی پرسید کپ کردم!!

ایشان درست در لحظاتی که آهنگ رفتن داشتیم پرسیدند راستی گروه خونی شما چیه؟؟؟؟

وقتی جوابشون رو دادم گفتند اتفاقا گروه خونی من هم همینه!!

بینمان سکوت بود و سکوت، داشتم به این فکر می کردم که حالا گروه خونی باید شبیه هم باشد یا نباشد؟؟ ایشان فرمودند شبیه بودن گروه خونی ایراد دارد من هم گفتم از کجا مطمئن هستید، شاید متفاوت بودن مشکل داشته باشد اما ایشان گفتند که از این باب مطمئن نیستند اما با کمی فکر می توان به این نتیجه رسید که به احتمال زیاد شبیه بودن ایراد داشته باشد. خیلی حالش گرفته شده بود و دائم اظهار ناراحتی می کرد و می گفت:  با این حساب نمی توانیم با هم زندگی کنیم و به خودش می گفت کاش این سوال را نمی پرسیدم و در واقع کاسه چه کنم چه کنم به دست داشت من هم در سکوت محض به حرفهاش گوش می کردم و به رفتارش فکر می کردم خیلی ناراحت بودم از اینکه یک مورد دیگر هم از دست رفت. ایشان هم دائم می گفت ما نمی توانیم با هم ازدواج کنیم یک جورایی داشت به غرورم بر می خورد اما تو دلم دنبال راه حل می گشتم به خاطر همین به خودم می گفتم ایشان که بساز و بفروشند و کلی پول و درآمد دارند حتی اگر هم مشکلی وجود داشته باشه با این پیشرفت علم و تکنولوژی و این منبع مالی که وجود دارد قطعا مشکل برطرف خواهد شد.

اما دیدم ایشان دائم می گویند که حالا چه کار کنیم و اظهار ناراحتی می کنند با اینکه توی دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و بغض راه گلویم را بسته بود  گفتم بهتره بریم لااقل تحقیق کنیم ببینیم چه می شود کرد. بعد متوجه شدم که با حرف من به فکر فرو رفت و خیلی حالش گرفته شد و سکوت حاکم شد سوار ماشین شدیم سکوت همچنان حاکم بود  خیلی ناراحت بودم اما در وجودم نه در ظاهر. از یک طرف بهم بر خورده بود که این دم آخری این چه سوالی بود؟ آیا با نیت قبلی بود؟ یا نه؟ احساس کردم خیلی بیش از ایشان ناراحت هستم چون  امیدی عجیب در دلم ایجاد شده بود که به یکباره در حال فرو ریختن بود اما اصلا به روی خودم نمی آوردم باز نمی دونم به خاطر غرورم بود یا خصلت تمام دختر خانمها در این زمان می باشد .

فکر نمی کنم هیچ دختری در این شرایط ناراحتی خود را بروز بدهد  چون صورت خوبی نخواهد داشت که طرف مقابل متوجه بشود که دختره از اول جوابش مثبت بوده یک جورایی آویزانش بوده است. لحظات بدی بود نزدیک منزل که شدیم، ایشان عنوان داشتند این مساله به وجود آمده پیش خانواده فعلاً مطرح نشود.   از آنجائیکه شما وقت بیشتری دارید اگر در باب مساله پیش آمده تحقیق کردید جواب را به من هم بدهید و بعد خداحافظی صورت پذیرفت. توی خونه همه منتظر اومدنم بودند خلاصه شرح ماوقع را دادم البته با سانسور قسمت آخر، آخه دلم نمی آمد ناراحتشون کنم با خودم گفتم حالا که چیزی معلوم نیست اگر هم مشکلی باشه بهتره در زمان دیگری مطرح کنم .

یکی نیست بگه دختر تو خودت توی اون لحظات سنگین احتیاج به دلداری داری حالا خودت ملاحظه خانوادت رو می کنی ؟!!!!!!!!! هر چه شب به انتها نزدیکتر می شد بغضم بیشتر راه گلوم رو می بست وقتی که رفتم تو رختخواب با تمام وجودم اشک ریختم.

حالم گرفته بود دلم می خواست برم تو اینترنت و جواب سوالم را بگیرم اما یک جورایی دلم نمی خواست که جوابی که توی اینترنت می بینم قطع کننده آشنایی من با ایشان باشد.

صبح که رفتم اداره دقیقا یادمه ساعت 7 صبح اداره بودم اولین کاری که کردم جستجوی جواب سوالم بود دلم می خواست بدونم آیا دو گروه خونی یکسان می توانند با هم ازدواج کنند یا نه؟جواب یک چیز جالب بود که اصلا فکرش رو هم نمی کردم .

با خودم می گفتم چرا تا به حال به ذهنم نرسیده بود که یک بار در باب چرایی این آزمایشهای قبل از ازدواج تحقیق کنم که در همچین شرایطی محکم و استوار جواب بدهم.

قسمت اصلی آزمایش قبل از ازدواج مربوط به غربالگری تالاسمی می باشد در واقع ابتدا آزمایش از آقایان گرفته می شود در صورتیکه دچار تالاسمی مینور نباشند از خانم ها این آزمایش به عمل نمی آید. اگر آقا ناقل تالاسمی مینور باشند از خانم هم آزمایش به عمل می آید در صورتیکه هر دو نفر ناقل باشند ازدواج غیر ممکن می گردد چرا که فرزند آنها دچار تالاسمی ماژور می گردد. در واقع ناقل بودن یک طرف مشکلی را در ازدواج ایجاد نمی نماید. جالب است اگر این اطلاعات کوچک را داشتم با اعتماد به نفس بالا در آن شرایط حاکم با خیال راحت جواب می دادم، که در راه ازدواج ما مشکلی از جهت آزمایش وجود نخواهد داشت چرا که من با توجه به آزمایشهایی که قبلا انجام داده بودم مطمئن بودم که ناقل تالاسمی مینور نیستم حتی اگر خواستگار محترم ناقل می بودند هیچ مشکلی در راه ازدواج موجود نبود. و من از این امتحان یا شرایط حاصله پیروز بیرون می آمدم .

خیالم که راحت شد منتظر تماس آقا ماندم تا به ایشون بگم که خطر رفع شد و ما می توانیم شناختمان را ادامه بدهیم ساعتها گذشت و ظهر شد تلفنم که به صدا در آمد با عجله جواب دادم مادر آقای محترم بودند کلی سلام و احوال پرسی و اینکه  مطرح نمودند که دیشب منزل نبوده اند پسرشان را ندیده اند ؟ به خاطر همین می خواستند اول نتیجه را از من بپرسند! من هم تمام روز رو براشون توضیح دادم و گفتم که قرار بوده در باب موضوعی تحقیق کنم به خاطر همین منتظر تماس آقا هستم تا جواب تحقیم رو خدمتشون اعلام کنم . ایشان هم فرمودند پسرم سرش خیلی شلوغه شاید وقت نکنه تماس بگیره شما تماس بگیرید و جواب رو به ایشان بدهید گفتم چشم.

تا تعطیلی اداره صبر کردم خبری از تماس تلفنی نبود یاد حرف مادر آقا افتادم که تاکید می کردند خودتون زنگ بزنید از طرف دیگه با خودم فکر می کردم اگر من زنگ بزنم طرف مقابلم چه فکری می کنه نکنه فکر کنه من آویزانش شده ام یا اینکه آیا صورت خوشی دارد این تماس یا نه(*)؟ به نظر من وظیفه آقاست که تماس بگیرد؟ تماس از طرف یک خانم مساوی با سبک شدن خانم می باشد.

خلاصه با کلی سنجش جوانب امر در راه برگشت به منزل، علی رغم میل باطنی ام (*) با ایشان تماس گرفتم اما ایشان جواب ندادند. تا 9 شب منتظر تماسشان ماندم اما دیدم تماس نگرفت دوباره غرورم را زیر پا گذاشته و تماس گرفتم جالب بود! سلام و احوالپرسی گرمی کرد و من هم با خوشحالی تمام شروع به ارائه یافته هایم در باب سوال پیش آمده کردم. تقریبا نیمی از صحبتم را انجام داده بودم که ایشان عذر خواهی کرده و گفتند که چون به مسجد مورد نظر شان رسیده اند و دوستان هیأتی شان دم در مسجد منتظر هستند از من خداحافظی کرده و اعلام  نمودند خودم با شما تماس می گیرم.

بله یک روز، دو روز، سه روز، ده روز گذشت و خبری از تماس ایشان نشد. من هم که بر حسب صحبت آخر ایشان که قرار بود خودشان تماس بگیرند دیگر تماس نگرفتن را جالب نمی دیدم در نتیجه با اینکه حرفهای من را در تماس آخر نیمه، رها کرده بود و ممکن بود به هر کسی بر بخورد اما برای خودم توجیه کردم که شرایطش به عنوان سر هیأت حضور در آن زمان خاص را اقتضاء کرده است .

هر روز که از سر کار به منزل می رفتم با سوال از طرف مادرم مواجه می شدم که آیا تماس گرفته اند یا خیر؟ شب که می شد این سوال توسط پدرم پرسیده می شد. هم ناراحت می شدم هم از خانواده ام خجالت می کشیدم جوابی برای گفتن نبود.

برادرم چند روزی مسافرت بود وقتی که برگشت اولین سوالش این بود که راستی این آقای محترم چه شد؟ بالاخره تماس گرفت ؟

خلاصه صحبت های من و  برادرم تا پاسی از شب طول کشید. تمام صحبتهایی که بین من و آقای خواستگار  رد و بدل شده بود و تمام شرایط را مو به مو بررسی و حلاجی کردیم در نهایت به این نتیجه رسیدیم که هیچ دلیلی برای قطع ارتباط از طرف ایشان نبوده است مگر اینکه موردی دیگر سر راه ایشان قرار گرفته باشد این مساله هم با یک تماس تلفنی و عذر خواهی از طرف خود ایشان یا مادرشان قابل حل بود.

 برادرم معتقد بود شاید برایشان اتفاقی افتاده باشد در نتیجه من پیشنهاد دادم بهتر نیست تماسی بگیرم لااقل اگر جوابشان منفی است خیالمان راحت می شود اما برادرم مخالفت کرد و گفت صورت خوشی ندارد مخصوصا وقتی که این قطع ارتباط به معنی جواب منفی باشد. خودم هم به این مهم واقف بودم اما چاره ای نبود تمام دخترهایی که در این شرایط گیر کرده باشند می دانند که انسان در این شرایط میان آسمان و زمین معلق است، با یک جور بلاتکلیفی و چشم انتظاری مواجه است فکرش دائم حول محور مد نظر می چرخد و با شنیدن یک زنگ تلفن دلش هوری می ریزد .

صبح که رفتم اداره یکی دو ساعتی نگذشته بود که برادرم تماس گرفت مبنی بر اینکه برای راحت شدن  خیالمان، یک تماسی با آقای خواستگار بگیر !!!

به حرف برادرم فکر کردم با اینکه خودم پیشنهاد داده بودم اما واقعا سخت بود تماس گرفتن. با خودم جنگیدم و غرورم رو زیر پا له کردم فقط به خاطر اینکه از این معلق بودن رها بشم می دونستم یک جوری با شنیدن هر جوابی تازه اول راه مشغولی فکر آغاز می شود بالاخره مرگ یک بار شیون هم یک بار.

در اتاقم محل کارم را بستم و نشستم رو موکت گوشه اتاق شماره گرفتم صدا قطع و وصل می شد دوباره شماره گرفتم صدایش را شنیدم که می گفت صداتون رو ندارم یک ساعت دیگر تماس بگیرید در مکان شلوغی چون مسجد بودکه صدای واعظی به گوش می رسید با وجود این ناراحت شدم و از همه بدتر اگر شرایط برای صحبت مناسب نبود لااقل می گفت خودم یک ساعت دیگر تماس می گیرم.

بله یک ساعت مد نظر گذشت صدای اذان ظهر به گوش می رسید دلم رضا نمی داد زنگ بزنم با خودم گفتم شاید خودشان تماس بگیرند بهتر است نمازم را بخوانم حتما ایشان هم در این زمان در صف نماز جماعت هستند. و قاعدا نمی توانند پاسخگو باشند. بعد از نماز دیدم تماس نگرفتند عزم خود را جزم کرده و تماس گرفتم خیلی تحویل گرفته و احوال پرسی کردند به طوریکه من واقعا دچار تعارض شدم اگر جواب منفی بوده چرا اینقدر گرم احوالپرسی می کنند اگر مثبت بوده چرا قطع ارتباط نموده اند؟

بهشون گفتم تماس گرفتم حالتون رو بپرسم، دیدم تماس نگرفتید نگران شدم ایشون هم شروع کرد به تعریف اتفاقاتی که توی این مدت تو محیط کارش بودافتاده کرد و گفت که به خاطر بی احتیاطی، یکی از کارگرهای سر ساختمان دچار برق گرفتگی شده و چند روزی درگیر ایشون بوده و کارهای بیمارستانی انجام می داده و کلی حرف دیگه .

با این صحبت هایی که ایشان کردند من صحبتی را مبنی بر اینکه ایشان راغب به قطع این آشنایی باشند، را متوجه نشدم واقعا مانده بودم تکلیفم چیه؟ و در واقع از تصمیم اتخاذ شده ایشان بوی نبردم. یک چیزایی  در باب اینکه تو این هفته ای که گذشت خیلی به ازدواج فکر کردم و تا حدی هم به یقین رسیده ام را عنوان داشتند منتظر شنیدن صحبتی بودم که به یقین برسم اما حرفی زده نشد خودم هم هر کاری کردم که صحبت را به آنجایی که دوست دارم بکشانم تا جواب خود را حتی در لفافه هم که شده بگیرم نشد که نشد! چرا که ایشان عنوان داشتند که برای ملاقات یکی از اقوام قرار است با مادرشان به بیمارستان بروند و عذرخواهی نمودند من ماندم با یک دنیا سوال بی جواب و سردرگمی فراتر از قبل .

وقتی از اداره اومدم خونه نشستم فکر اساسی کردم که فردا صبح تماس بگیرم و خیلی رک و راست حرفم را بزنم و جوابم را بگیرم به خاطر همین جواب های احتمالی ایشان را مرور کرده و به امید فردا به خواب رفتم.

صبح با ایشان تماس گرفتم خیلی گرم استقبال کرد و احوالپرسی کرند به ایشان گفتم چون صحبتهای دیروزمان نیمه ماند  تا پاسی از شب منتظر تماسشان بودم اما چون تماس نگرفتید خودم تماس گرفتم ایشان با خنده و آرامش کامل گفتند راستش را بخواهید من تماس نمی گیرم که شما آشنایی با من را به فراموشی بسپارید. تمام بدنم داغ شد سکوت کردم اما سریع خودم را جمع و جور کرده و گفتم من از شما ناراضی هستم این مساله را چرا زودتر نگفتید!!!!!!!!!!!!  یعنی گفتن این حرف اینقدر براتون سخت بود؟

و این حق را برای خودم قائل شدم که ازایشان توضیح بخواهم ایشو ن هم شروع کردند به صحبتهایی که من ازش سر در نمی آوردم  پس برای اینکه تجربه خودم هم بیشتر بشه و برای حس کنجکاوی ام  پاسخی داشته باشم قاطعانه دلیل این تصمیمشان را پرسیدم البته خیلی آرام و دوستانه چون واقعا دوست داشتم بدونم چه چیزی براش مهم بوده که این تصمیم را گرفته یا کجای رفتار من غلط بوده؟ که نتونستم توی دلش جای بگیرم؟

ایشان هم در کمال صداقت و آرامش شروع کردن به گفتن......

روزی که رفته بودیم بیرون و حرف گروه خونی پیش آمد وقتی که دیدم گروه خونی هر دویمان یکسان است ته دلم خالی شد اضطراب و استرس تمام وجودم را فرا گرفت افسوس خوردم که دختری با تمام خصوصیات مد نظرم را اینطور ساده دارم از دست می دم به خدا گفتم چرا من را اینطوری امتحانم کردی؟

دائم به شانسم لعنت می فرستادم و بغضم را فرو می خوردم یک نیم نگاهی که به شما انداختم دیدم بی تفاوت و با سکوت نشسته اید نه اظهار تاسفی نه اظهار ناراحتی و نه امید و دلداری.... خیلی بهم بر خورد لااقل انتظار یک ناراحتی ظاهری رو ازتون داشتم تا یک جورایی مطمئن بشم که شما هم به همان اندازه من را برای ادامه زندگی مد نظر داشته اید.

وقتی که گفتید بهتره برویم یک جورایی دلم شکست با خودم گفتم این دختر از اول دلش با من قرص نبود (بر عکس من دلم به شما قرص قرص شده بود ).

این دختر اگر در زندگی مشکلی پیش بیاید خیلی راحت نسخه زندگی را خواهد پیچید و من را تنها رها خواهد کرد(برعکس برداشت اشتباه این فرد این بود که چون هنوز من را نشناخته بود این فکر به ذهنش خطور کرده بود من فردی هستم که یا راهی انتخاب نمی کنم یا اگر راهی را انتخاب کردم تا انتهایش را با تمام وجود خواهم رفت) .

راستش را بخواهید همان شب وقتی به خانه رفتم تصمیم خود را جهت قطع آشنایی گرفتم اما مادرم که فوق العاده از شما خوشش آمده بود و شما و خانواده یتان را نیمه گمشده خود می دانست از حرفهای من عصبانی شد و من را بهانه گیر و عجول و بی فکر خواند شاید هم راست می گفت اما دلی که شکست دیگر شکسته!

مادرم گفت که اجازه نمی دهد بهانه الکی بگیرم و با زندگی خودم بازی کنم و کلی بحث کردیم.

فردای آن روز وقتی مادرم با شما تماس گرفت و از جانب شما هم مشکلی نبود و شما گفته بودید که منتظر تماس من هستید داغ دلش تازه شد و شروع به نصیحت کرد از قضا خواهر بزرگم نیز حضور داشت و هر دو می خواستند نظر من را عوض کنند غافل از اینکه مهری که در دلم افتاده بود کم رنگ و کم رنگتر شده بود خواهرم شروع به نصیحت کرد و جرو بحث بالا گرفت من صریحا اعلام کردم که قصد ازدواج ندارم . برای اینکه از دست من راحت شوید به محض آماده شدن آپارتمانهایم یک واحد را برای زندگی مجزای خودم بر می گزینم.

اکنون روزها از آن جرو بحث می گذرد و من تصمیم را از همان روزهای اول گرفته بودم اما نه در مورد شما بلکه برای زندگی خودم برای ادامه راهم.

در این شرایط حاکم بر زندگی من، شما ضربه بیشتری خوردید که من از شما عذر خواهی می کنم از شما خواهش می کنم که تصمیم من را به منزله جواب منفی به خود نبینید چرا که از همان اول آشنایی شما را فردی با شخصیت، تحصیلکرده، مهربان با هزار و یک خصوصیت اخلاقی خوب دیدم به این خاطر برایتان آرزوی خوشبختی دارم و مطمئن هستم با این شرایطی که شما دارید فردی خیلی مناسبتر از من لیاقت همراهی شما را دارد . تا آنجائیکه شما را شناختم مطمئن هستم که از این صحبت های من ناراحت هستید اما آن را در صحبت های خود بروز نمی دهید و خیلی راحت و بی تفاوت با من صحبت می کنید. من به شما می گویم که شما شایسته بهترین ها هستید اما از این رفتار شما خوشم نمی آید. براتون آرزوی خوشبختی دارم من هم برای ایشان آرزوی خوشبختی کردم و از ایشان خواستم که تا آنجائیکه می توانند از خانواده شان جدا نشوند و برای همیشه از ایشان خداحافظی کردم.

تا چند دقیقه همینطور سر جایم خشکم زده بود شماره اش را از گوشی، پاک کردم و زدم زیر گریه اصلا نمی تونستم قبول کنم که یک موردی مثل ایشان را که هم از همه نظر این قدر به خواسته من نزدیک بود را به این راحتی از دست داده باشم واقعا به خاطر هیچ!!!!!!!!!!!!

شخصیت ایشون به قدری بریم محترم بود که دلم نمی آمد به خدا بگم خدا اگر به من ظلمی کرده (که معتقدم ظلم کرده) جوابش رو بده.

 

 

 

نظرات ()



خاطرات محسا!!
نویسنده: ستاره آسمان - چهارشنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩٠

یکی از خواننده ها و دوست خوبم محسا برام این خاطره رو فرستادن و می خوام براتون بگذارم تا باعث تجربه بیشتر همه ما ها بشه و ازتون می خوام اگر نظری دارین برای ایشون کامنت بگذارید و از خودشونم می خوام از طریق همین کامنتها جواب شما ها رو هم بدن !

فقط بخاطر طولانی بودن مطلب مجبور شدم در دو قسمت براتون بگذارم !

 

آخرین خواستگار(اردیبهشت 90)

در محل کار بودم نزدیک ظهر بود که مادرش زنگ زد خیلی تعجب کردم من که به کسی شماره نداده بودم و منتظر تماس کسی نبودم، مادرش گفت برای امر خیر زنگ زدم من هم پرسیدم چه کسی من رو معرفی کرده ایشان گفت یک آشنا! دیدم اصرار بیش از حد بی ادبی می شود، پس با خودم گفتم چه فرقی می کنه کی معرفی کرده؟ بچسب به اصل ماجرا !

مادرش اسم، سن، شغل، تعداد خواهر و برادر، اندازه قد، هیکل و..... را پرسیدند. راستش از این سوال آخری که در باره هیکل و قد و قیافه و اینها بود خیلی خوشم نیامد اما وقتی پرسید شما که چاق نیستید؟ دیگه خیلی بهم برخورد تو دلم گفتم چه دور و زمونه ای شده آدمها به خودشون زحمت نمی دهند یک توکه پا بیاند طرف را ببینند همین تلفنی می خواهند مطمئن شوند اگر طرف اونی نیست که مدنظرشونه دیگه نه مزاحم اونها بشن و نه وقت خودشون رو هدر بدن.

 خلاصه در آخر هم پرسیدند سنتون با قیافتون چقدر تناسب داره؟ منظورم اینه که دختر کم سن و سال تر می خواستم؟ ولی سن بعضی ها، خیلی کمتر از قیافه شان نشان می دهد خلاصه داشت بهم شوک عظیمی وارد می شد احساس می کردم یک جورایی داره بهم توهین می شه اما به خودم نهیب می زدم به اصل ماجرا بچسب !!!

این خانم محترم درباره پسرشان هم گفتند که 40 سالشه و دیپلم داره و توی حوضه ساخت و سازه فعالیت می کنند و از پدرشان مجزا هستند و به قول معروف یک آب باریکه ای داره به طوری که بی دغدغه می توانید زندگی کنید بعد از من پرسید شما سوالی ندارید؟ من هم پرسیدم چرا تا این سن ازدواج نکرده اند؟ مادرش جواب دارد که خودش قصد ازدواج نداشته اما از 5 سال پیش تا حالا که کمی تمایل به ازدواج پیدا کرده مورد مناسب پیدا نکرده و در آخر قرار شد با خانواده صحبت کنم ببینم اگر اجازه می دهند، این خانواده محترم خدمت برسند.

من هم با خانواده مطرح کردم و این خانم محترم هم تماس گرفت و قرار شد آخر هفته بیایند به منزلمان.  بگذریم که تا  روز موعود فرا برسد یک هفته گذشت. روز شنبه بود که مادرشون به من زنگ زدند که ما انشاالله فردا بعد از ظهر خدمتتون می رسیم وقتی که می خواست آدرس بگیره گفتم می خواهید که شماره منزل را بدم از مادرم آدرس بگیرید گفت حالا به مادرتون زنگ می زنم وقت زیاده! ولی یک جورایی خوشم نیومد چرا این قرار رو با من هماهنگ می کرد یک جورایی به خانواده من داشت بی احترامی می شد . اما خوب دیگه اگه بخوایی ازدواج کنی، یک جورایی باید کوتاه آمد.

زنگ زدم خونه و اطلاع دادم که خانواده مدنظر فردا بعد از ظهر می آیند خونمون از قضا امشب که عروسی دعوت بودیم و فردا هم که پا تختی بود هم من این مساله رو می دونستم هم مادرم. اما از آنجائیکه در مورد خواستگاری روز مد نظر خواستگار را به جهت شرایطی که داشتیم به روز دیگری موکول کردیم و آنها ناراحت شده و دیگر نیامدند جز اینکه سر تعظیم به درخواست این خواستگار محترم فرود بیاوریم جرات نکردیم حرف دیگری بزنیم.

صبح روز موعود که از خواب بیدار شدم چون شب قبلش  عروسی بودیم خودتون می دونید که وقتی دیر وقت از عروسی برگردی خونه چقدر ریخت و پاش می شه با مادرم شروع به جمع و جور کردن خونه و رفت و روب کردیم بعد هم زنگ زدم اداره که مرخصی رد کنم.

خلاصه تا بعد از ظهر هلاک شدیم. وسایل پذیرایی رو که آماده کردم یک دوشی گرفتم و رفتم سراغ آماده شدن، یک کت دامن قرمز دارم خیلی تو تن خوشگله برای چند مورد اخیر هم از همین لباس استفاده کردم یک روسری سفید و قرمز هم جدیداً خریدم، البته برای یک لباس دیگری اما وقتی با این کت دامن ست کردم دیدم چقدر جالبه!

دلم شور می زد اضطراب داشتم به خودم دل داری می دادم! بابا مگه بار اولته؟ شروع کردم به خواندن زیارت عاشورا بعد هم چون ارادت خاصی به حدیث کساء دارم شروع به خواندن کردم واقعا آرامش گرفتم . پدر و مادرم تو پذیرایی بودند و سکوت خاصی حاکم بود تا اینکه زنگ به صدا در آمد پدرم در رو باز کرد(*) از لای در اتاق خواب مادر و پسر را دیدم کمی تو ذوقم خورد سن پسره بالا می زد و موهاش هم کم شده بود.

وقتی مادرم صدایم زد، رفتم توی پذیرایی و به مادرش دست دادم و نشستم کنارش آقای محترم هم روبه روی من بودند سرشون پایین بود. مادرشون سریع هماهنگی لازم رو جهت صحبت ما دو نفر فراهم آوردند(*) وقتی توی اتاق روبه روی هم نشستیم دیدم چه قضاوت زود هنگامی کردم اتفاقا قیافه دلنشینی داشت. در کنارش خیلی آرامش داشتم و این آرامش باعث می شد که جواب سوالاتش را صادقانه و با تمام وجودم بدهم بدون اینکه نگران عواقب حرفهایی که میزنم باشم. حسم بهم می گفت که خیلی صادقانه داره حرف می زنه خیلی فروتنانه برخورد می کرد.

دو ساعتی بود که داشتیم با هم حرف می زدیم برای جلسه اول خیلی زیاده اما مقصر من نبودم ایشون به عنوان مدیر جلسه باید جلسه رو جمع می کردند هر گونه حرفی از طرف من ممکن بود برداشت دیگری را به همراه داشته باشد.

دو ساعت برای جلسه اول خیلی زیاده و یک جورایی خسته شده بودم و دوست داشتم برای جلسه اول بحث تمام بشه به خاطر همین سوال نمی پرسیدم و ادامه حرف رو نمی گرفتم و جوابها رو کوتاه می دادم اما ایشان که گویا من به مذاقشان خیلی مقبول افتاده بودم اصلا خیال تمام کردن جلسه را نداشتند این مهم، کاملا از ذوق و شوقشان معلوم بود توی حرفهاشون یکی دو باری اشاره کردند که اگر من 5 سال پیش که تصمیم به ازدواج گرفتم، شما سر راهم قرار می گرفتید من الان اینجا نبودم اما الان هم خدا رو شکر .

هر چه سکوت می کردم و سر و ته حرفها رو هم می آوردم ایشان قصد اتمام نداشتند از طرفی هم دلم شور می زد که پدر و مادرم تو پذیرایی خسته شده اند از بس حرف تکراری زده اند .

حس کردم نکند تمام نکردن بحث دلیلی دارد همینطور که به این مسئله فکر می کردم و مسرور از اینکه تو این یکی دو ساعته برای طرف مقابلم مقبول افتاده ام (البته توی پرانتز  بگم که نظر من هم مثبت بود خیلی هم زیاد البته یک وقت فکر نکنید دختر بی فکری هستم خیر! قبول کنید با داشتن 30 سال سن و ده سال فعالیت اجتماعی و تحصیلات دانشگاهی واومدن و رفتن خواستگارای جور واجور این حقیر با یک نگاه و یک صحبت کوتاه می توانم بفهمم که طرف چه کاره است و یک جواب مثبت یا منفی صریح بدم البته نه به صورت قطعی)

آقای خواستگار با کلی این پای و اون پا کردن گفت نظرتون راجع به زیبایی چیه؟ جوابش رو دادم ایشان گفت برای من زیبایی خیلی مهمه خلاصه کلی آسمان و ریسمان و کلمات بی ربط و باربط غیره که یک درخواستی کنه!

 با کلی شرم و خجالت و ملاحظه  و خلاصه از تو حرف هاشون فهمیدم که منظورشون اینه که من شما رو پسندیدم و دوست دارم شناختم رو ادامه بدم ولی می خوام شما رو بدون چادر و روسری ببینم!!!!!!!!!  البته بگم این مساله رو کاملا توی لفافه و بین کلماتش گفت به طوری که هر کسی نمی توانست این مورد رو بفهمه !

وقتی حرفشون تمام شد چند دقیقه ای سکوت بود سکوت تا حالا کسی جرات نکرده بود این مساله رو مطرح کنه  حتی توی لفافه.

منی که تا به حالا  یک تار از موهام رو نامحرم ندیده بود حالا یکی ازم درخواستی کرده بود که یک جورایی یک نظرش حق طبیعی اش بود.

نمی دونستم چه کار کنم از طرفی حق طبیعی ایشان بود از طرفی بهم بر خورده بود دختر به این زیبایی و خوش هیکلی شما چی رو می خواهی ببینی؟ نکنه فکر می کنی کچلم یا نمی دونم چی فکر کرده بود!(*) با خودم کلی کلنجار رفتم از طرفی روی ایشان نظر مثبت داشتم توی این دو ساعت کلی اعتمادم رو برای ادامه زندگی جلب کرده بود ایشان هم که من رو پسندیده بود و حس می کردم از همه نظر می تونم بهش اعتماد کنم. به کاری که تصمیم گرفته بودم انجام بدم فکر می کردم که آیا این کار درسته یا غلط؟ عواقبش چیه؟ از طرف دیگه به خودم می گفتم نکنه قصد امتحان کردن دارد؟ خلاصه این دو سه دقیقه عمر بدترین زمان برای تصمیم گیری بود ولی دلم رو زدم به دریا و توکل بر خدا کردم و به خودم گفتم ایشون که تا اینجا رو پسندیده پس بگذار خیالش رو راحت کنم من که مشکلی توی ظاهرم ندارم پس بذار اون یک نظری رو که اسلام مجاز کرده اتفاق بیافته؟

جالبه بدونید که مادرشون که تماس گرفته بود قرار اومدن رو بذاره ازم پرسید شما وقتی خواستگار به منزلتون می آید چادر سر می کنید گفتم بله!  گفت خیالم راحت شد آخه یکی دو موردی که قبلا رفتیم دخترا چادر سر نکرده بودند پسرم معذب شده بود.  حالا می خوام بگم مادر کجایی که ببینی پسرتون همچین معذب هم نیست .

تصمیم خودم رو گرفتم و در یک عملیات انتحاری چادرم رو انداختم و گیره های روسری خودم رو که به صورت عربی بسته بودم رو باز کردم و روسری رو از سرم برداشتم کش موهامو باز کردم و دستی به داخل موهام بردم که طرف فکر نکنه موهام مصنوعی است خلاصه دوباره کش موهامو بستم و به قدری عرق شرم بر پیشانی ام نشسته بود که نگو! خدا رحم کرده بود که سرم پایین بود و از زور شرم و خجالت بالا نمی آمد وگرنه قالب تهی می کردم.

بعد از جایم بلند شدم وجلوی آینه روسری ام را بستم و چادرم را سر کردم و نشستم جرات نگاه کردن به ایشون رو نداشتم توی دلم به خودم نهیب می زدم دختر این چه کاری بود که کردی؟ بعد به خودم آرامش می دادم که بذار خیالش رو راحت کنم که اگر ظاهر اینقدر براش مهمه بهتره  زودتر تصمیمش رو بگیره و وقت مارو هدر نده.

همینطور که سرم پایین بود به حرفهاش گوش می دادم جرات نگاه کردن به سمت ایشون رو نداشتم داشت عذر خواهی می کرد از درخواستی که کرده بود و می گفت حتی فکرش رو هم نمی کرده که من درخواستش رو متوجه بشم چه برسه به اینکه انجام هم بدم و این رو نشانه تیز بینی و درایت و باهوشی من می دونست که چطور در مدت کوتاهی منظور حرفش را متوجه شده، فکرکرده ، تصمیم گرفته و عمل کرده ام .

در جمع بندی هم اینطور گفتند که به حال خودم تاسف می خورم که چرا خدا زودتر شمار را سر راه من قرار نداده و از من هم سوال کردند نظرتون راجع به خودش و ادامه این شناخت چی هستش؟ من هم که حالا یا از غرورم است یا لازم است اینطور باشد یا همه دختر ها اینطور باید باشند بدون اینکه ذره ای از احساس رضایتم بروز دهم گفتم تا به حال خدا رو شکر مشکلی نبوده و ادامه شناخت باعث تصمیم قطعی می شود.

ایشان هم متوجه شدند که با اداسمه شناخت مشکلی ندارم و در نتیجه شماره همراهم را خواستند من هم گفتم نکنه می خواهد امتحان کند که ببیند در این مورد چه رفتاری دارم آیا سریع شماره می دهم یا نه؟ یا میزان محدودیتم در این باره چگونه است؟ گفتم اگر از پدر مادرم شماره را بگیرید بهتر است البته مشکلی نیست ولی اینطوری آنها هم در جریان قرار می گیرند .

ایشون هم گفت آخه شما در سن و شرایطی نیستید که من شماره شما رو از خانواده بگیرم چون هم به بلوغ اجتماعی رسیده اید و هم هدف مشخص است بهتر است شماره را خودتون به من بدهید و در این باره خودتان با خانواده جهت، اطلاع صحبت نمایید.

وقتی از اتاق اومدیم بیرون من کنار مادرشون نشستم رضایت از جلسه از چهره هر دو نفر می بارید مادرش چشمکی به من زد که نظرتون چیه؟ من هم گفتم قرار شد شناخت ادامه پیدا کنه !

خلاصه موقع خداحافظی مادرشون من و مادرم رو بوسید می گن بوسیدن دختر موقع خداحافظی نشانه پسندیده شدن است. تا پاسی از شب به حرفها یی که رد رو بدل شده بود فکر می کردم در دلم امیدی جوانه زده بود و احساس شور شعف داشتم. پدر و مادرم هم که رضایتشان را به ادامه شناخت اعلام کردند و من هم هنوز در کف کار خارق العاده ای بودم که کرده ام؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فردای آن روز موعود توی محیط کارم بودم نزدیک ظهر بود موبایلم به صدا در آمد بله خودش بود سلام و علیکی و یک کمی صحبت از وقایع محیط کارش و خلاصه خداحافظی کردیم .

بعداز ظهر که رفتم خونه به من زنگ زد یکی دو تا سوال کرد و بعد هم گفتندآیا بهتر نیست برای شناخت سریع تر و نتیجه گیری سریع تر راه دیگری برای شناخت انتخاب کنیم به غیر از حرف زدن تلفنی؟

قرار شد یکی دو ساعتی را بیرون از منزل در باب مسائل اساسی صحبتی داشته باشیم من هم موافقتم را اعلام کردم . خلاصه تماسهای بعدی در روزهای آتی حول محور کجابریم؟ کی بریم ؟چه مدت بریم ؟و.... چرخید تا اینکه مکان، زمان و چگونگی بیرون رفتن معلوم شد.

از آنجائیکه قرارشد که به امامزاده داوود برویم و از باغچه های وسط راه هم جهت اتراق استفاده کنیم. من  به این نتیجه رسیدم که باید یک زیر اندازی برداشته شود . بعد با خودم گفتم بهتر است میوه ای هم بردارم همینطور که زمان می گذشت و برنامه فردا را که مرور می کردم به این نتیجه رسیدم که احتمالا یک نیم چاشت یا صبحانه ای هم لازم است خلاصه نون و پنیر خیار و گوجه و گردو همه آماده شده در ظروف جدا از هم مهیا گشت و همه وسایل در سبدی آماده شده البته مادرم که موافق این کار نبود حتی برداشتن یک زیر انداز. برادرم گفت به نظر من کار درستی است بهتره که وسایل را با خودت ببری چرا که هم سلیقه یک دختر را می رساند و هم درایت یک خانم را .

 

ادامه دارد...

نظرات ()